تبليغاتX
هستم ز می مغانه مست .... هستم مست
آه از همه محتسب , بر ره مست .......

     بغض مي كوبد در گلوي بشريت ،‌ مشت !‌ 

     و نفس مي راند هواي خفته در هنجره را ،‌

     به جهنم ِ مصلوبِ  قناريهايِ آزاد !

                  * * *

     بر گرفته از شعار ِ "‌ نسل نو انديش " ،‌ما

     پايانه اعجاز نجاست در ذهن !

     بر هيچ مي نگرند و خدا مي جويند

     در خدا هم نقش نگارين عدم !‌  

             * * *

بي قصد در دامن  بيستون می خرامند  

و  می شعارند ،

قصه ي افسانه ي رومي ،‌

مي گذارند  بر دل  آن افسانه ي پير  ،

تحفه كوچك انساني شان !‌

* * *

مي زنند طعنه بر اسطوره ي افلاك

مي ستانند خرده بر نگارين نقش ها  ، انسان !

صلاح كار مي جويند در شبْ سياهي ها

و روز به گمان اندر ،

مي خزند در دامن افعال و افكار !‌

 

     در سكوت شهراشوبْ  شه‍‍‍‍‍‍ر خ‍‌‌‌‌واب آلوده اذهان !


+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 23:15  توسط من و خودم   | 

 

 

 

 

کبریت و صدای سخن دوست در اعماق شب من جاری

یک قلم کاغذ و افکار مشوش در هم

سالهاست که من می خواهم

در پی رونق بازار مکاره

دل کاغذ نوبختی را

همچو باران زده یاس نو پا

به نسیم قلم شعر مهیا سازم

*  *  *

ترسم این است که مبادا

حسن مطلب ،

خیانات گل سرخ را در قیام گلبرگ

مبرا سازد .


روزنگار روزهاي رفته در باد :

پائيزي با هزاران مرگ واره برگ گذشت و افقي برگين در پشت ثانيه هاي كوبيده بر ديوار .                     " از خودت نگو " زائيده تابستاني سرد بود و سكوتي آميخته با ، دوستي هاي مهر ، عاشقانه هاي آبان و سرماي آذر و  دلقك ، كه حديث نا تمامي است بر بودن و مست بودن ، كه تراويد از ناخودآگاه به خود آگاه در درياي بي كران بي خويشي و حديث بگو مگوهائي كه از تصديقها و انكارهاي دلقك ميگفت .

و سكوت ....

نجابتگاه بي نظير پائيز و سرود تك خوان پيرش سكوت و خش خش برگ ....

سكوتي كه ميدانيم همان مهربان مادر فريادهاست

و كاغذهاي رقصان در باد با پي نوشتهايي نيمه عاشقانه و امروز حكايتي ديگر در پرده غروب نقش مي بست :

 

حتي يك درز ميان شيشه و سنگ ميخكوب شده در ديوارهاي خالي  ، افقي آكنده از عشق را در برابر چشمان كم سو مي گشايد و قلب يخ زده را با تپش هاي سوزان در سينه اي غمگين مي رقصاند .....

 


زادروز "فروغ " رو به همه انسان دوستان تبريك ميگم .

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 16:21  توسط من و خودم   | 
در هواي گرم تابستاني نرم !‌

پالتوي به  جا مانده از ارثيه ژنده تاريخ را بر دوش مي اندازم !‌

در ميان مجسمه هايي كه با نهايت ظرافت تحريف انسان مي كنند !

 قدم زنان در شاهراه زندگي مي خزم ....

صداي خنده هايي را ميشنوم كه در افكارشان جاريست "‌ديوانه است "

و بر لبانشان خنده ها زيباست !‌

و من نيز در اين پرسه هاي مه آلود مي خندم

مي گويند ديوانه است در اين گرما پوستين بر دوش مي خرامد و مي خندد

و بر سنت هزاران ساله انساني نام ميدهندم " دلقك "

كه نامي است به جا.

و من نيز ميخندم ...

چون ...

هنوز ميراث كهن انسانيت " خنده "

همچنان پوياست !

تحريف ميكنند ، نام انسان را !‌

بر دار مي برند انسانيت را و از خاكسترش به سان ققنوس

مي آفرينند انساني را كه ميراث كهن شرافت را به تلاوت فروخته است 

و تلاوت ميكنند اسرار انسانيت را و  تعبير ميكنند اسرار قباهت را . 

دلقك را دروغ گو مي نامند ...

براستي  اين اسطوره هاي قرن تهي ... با هزاران فضل ...

نمي دانند ؟‌

كه دلقك دروغي بيش نيست .....

اما اين نمايش . قصه اي ديگر براي ماست .. اگر بينيم ...

اگر بينيم كه حرمت ها به سان مرغان بهاري ، در خزان سايه افكنده بر اين نام ها ..قصد هجران ميكنند !‌

 

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 23:55  توسط من و خودم   | 
و حتی خدا را می توان در آغوش کشید

  لمس کرد    بوئید    و       شاید بوسید !  

 

 

 

 

 

در آنجا که هنوز انسانیت بوی انسان می دهد !

در زمانی که سحر بوی سحر گاه آرد

که نسیم بوی گل و خوار به همراه دارد

در دل بوته خوار و حضور سبزه

چشم او را به تمنای حضور می بینم

***

در دل آن جائی

که به هوش بشری عشق به اندازه هوش پرستو هائیست

که به دنبال معاش آسمان می جویند

در میان من و آنهائی

که به سوگند شب و مهتاب

چشم دل می بندند  

 

در سکوت ابر و  پرواز بنفشه که خدا را جویند

من نظاره به تو و خشکی آن خوار کنم

که از این اسطوره به جا مانده از آن قرن تهی

نه ز افکار من و ما تهی !

که ز پندار تو و ما تهی !

سر نکشیدی دمی

تو از آن جرعه سوزان

نفسی !

و به قول حافظ

در خرابات تو هم نور خدا می بینم !

 

**********************************************************************************

سلام . مدتی بود که از دست نوشته های خودم راحت بودم (خدا رو شکر کسی  از این کوچه دلتنگ رد نمیشه ! ) به هر حال جمعه هفته گذشته ۲۰ کیلومتری غار علیصدر جذب این دهکده شدم و با  دلی پر از لکه هایی بر دامن انسانیت غرق زیبائی منطقه شدم و با زبون بی زبونی خودم بازم دل یه کاغذ رو سیاه کردم .. ولی امروزمیخوام یه چیز دیگه هم بگم ........

 

نازی ... خراب کردی ....      این چند خط تقدیم به تمام ناسپاسی های تو و سعید خان که میتونین در این در به دری فرهنگی پایه زیباترین دشنامهای قرن مدرنیته باشین .... بدونین هنوز هم که هنوزه جاهائی هست که انسان بوی انسانیت بده و در این شرافت ناب انسانی شاید انسانیت بوی انسان رو یدک بکشه ..... به هر حال مطمئنم در گذر این ایام خواهید فهمید تعریفتون از انسانیت بیش از یه تحریف هوس انگیز نیست .... امید وارم هر دو تاتون یه روز بفهمین با این کار انسانیتی خلق میکنین که دیگه بوی انسان نمیده !!!

 

الناز و سعید .. خوشبخت باشید و بدونین خوشبختیتون بهای زیادی طلب میکنه !


+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 17:3  توسط من و خودم   |